غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
460
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
اميرزاده شاهرخ را پسرى خورشيد منظر متولد گشت و اين بشارت در ظاهر ماردين به سمع شريف صاحبقران ظفر قرين رسيده از غايت فرح و انبساط از سر جريمه اهالى آن قلعه درگذشت و آن فرزند سعادتمند را محمد طراغاى نام نهاد و الغ بيك لقب داد آنگاه رايات ظفر سلب بجانب عراق عرب مراجعت كرده در اثناء راه بوضوح پيوست كه متوطنان قلعه آمد كه آن را حامد نيز گويند بمتانت حضور مغرور گشتهاند و سر بچنبر اطاعت در نمى - آورند بنابر آن حضرت صاحبقران در روز دوشنبه بيست و سيم جمادى الاخرى سنهء مذكوره عنان عزيمت بدان طرف تافت و بعد از وصول عساكر ظفر ماثر آن قلعه را كه به واسطه كمال متانت مانند حصار گردون از منجنيق حوادث مصون بود و از غايت رفعت مرغ تيز پرواز وهم و خيال بر شرفات آن صعود نمىتوانست نمود مركزوار در ميان گرفتند و آواز نفير و سورن به گوش كوتوال حصار هفتم رسانيده كوس و كور كه فرو كوفتند و آن قلعه را كه بروايت ظفرنامه در مدت سه چهار هزار سال هيچ آفريدهء به قوت و غلبه فتح نكرده بود به دو سه روز قهرا قسرا مسخر ساختند و آتش نهب و تاراج در آن زده رايت نهضت بصوب الاتاق برافراختند و در اثناء راه بدفع شر بعضى از اهل فساد و ارباب عناد پرداخته مظفر و منصور و خرم و مسرور طى مسافت ميفرمود و در هرمنزل از حكام ولايات عراقين و آذربايجان صاحب سعادتى بشرف ملازمت حضرت صاحبقرانى مشرف گشته پيشكش ميگذرانيد و بالطاف پادشاهانه اختصاص يافته كلاه گوشهء افتخار باوج فلك دوار ميرسانيد از جمله در اوچ كليسا آلاتاق والى از زنجان طهر تن بدرگاه خسرو صفشكن رسيد و بتقبيل قوايم سرير سلطنت مصر بلندپايه و سرافراز گرديد و تبركات لايقه كشيد و در سلك خواص بارگاه سپهر اشتباه انتظام يافت مقارن آنحال خيال تسخير قلعه او نيك كه در تحت تصرف مصر ولد قرا محمد تركمان بود در سر حضرت صاحبقران افتاد و روز سهشنبه شانزدهم شعبان سنه مذكوره با جنود تائيد الهى و عساكر توفيق نامتناهى بدانجا نهضت فرمود و بتاريخ روز پنجشنبه هيجدهم همان ماه در ظاهر او نيك قبهء بارگاه عالمپناه باوج مهر و ماه برافراشت و سپاه منصور جنگ در انداخته قلعهء زيرين را مسخر ساختند و مصر با اتباع بقلعهء بالاى كوه كه در ارتفاع باحصار نيلگون گردون دعوى مساوات ميكرد و در متانت سد سكندر را به نظر درنمىآورد شتافت و روز جمعه نوزدهم همان ماه پسر خود را كه شش ساله بود با يكى از نواب بيرون فرستاد و پيشكشهاى لايق ارسال داشت و پيغام داد كه بنده را حد مقاومت با خدام سده سدره مرتب نيست اما از غايت هراس بيرون نمىتوانم آمد اميد آنكه چند روزى امان يابم تا مطمئن گشته بملازمت شتابم امير تيمور گوركان ايشان را نوازش نموده و خلعت بخشيده فرمود كه از سر جريمه مصر درگذشتم بايد كه بىدغدغه بملازمت آيد و هيچ انديشه بخاطر نگذراند چون پسر و نايب مصر بازگشته آنچه شنوده بودند به گوش وى رسانيدند توفيق بيرون آمدن نيافت مدت محاصره و محاربه ممتد شده